<اسیر دیوار عصیان>
چه کسی به دادم خواهد رسید امشب
در زیر سیل اشکهای ابر بهاری
در فکر آشفته
چه کسی مرا از مرداب بیرون می کشد؟
چه چیز بنویسم که احساسم را گفته باشم
به چه کس بگویم که بی تو روزگارم تیره و تاره
در این شب تاریک دلم می میرد از تنهایی
از این جدایی دل ها و دست ها
از نخوتی که از سیاهی شب می باره
از این بارانی که اشکهایم را سرازیر کرد
از این برزخ که برایم ساختی
از این حسی که نمی توانم بگیرم از آرامش سراغی
از این پنجره ایی که در دل خود فقط ظلمت و سیاهی داره
از ستاره هایی که پنهون شدن و شرمنده ان
از ماهی که نصف شده در آسمان و قحطی نوره
من اسیرم،
اسیر دیوار عصیان
اسیر سیاهی شب و ظلمت
اسیری که زندانی تنهایی و شبه
اسیری که تک ستاره ای هم نداره
تنم از عطش سوخته
از آتش عشق شراره ها به تنم انداخته
ندانستم از اول
که روزی تو هستی دل آزارم
نه درودی و نه پیغامی و نشانی
نه راهی که طی کنم با پایی
کوچه تب کرد در گرمای خورشید امروز
زنجیر شدن غم و غصه واشک وتنهایی پشت هم
برلبانم چه کلامی جاری کنم
عاقبت از خط پایان کدام جاده عبور کنم
از روی سنگفرش کدام پیاده رو گذر کنم
از چه سختی به آسانی گریز کنم
چهره ها در شهر غم آلود و غبار گرفته
از کدام پنجره غبار غم بزدایم
همچو ارواح سرگردان در برزخ
روح شلاق خورده ی من از عشق سرگردان است
شهر کوچک دلم می جوشد در کاسه ی خون
چه رنگی و غمی
کجاست وقت ومجالی
گوش من پر شده از ترانه ی تنهایی
کاسه های شکسته در کنار حوض
گوش به بانگ اذان ظهر مسجد
با چه رویی می توان نماز گذاشت
از کدام خدا توانست
دل صاف خواست
از کدام آسمان می توان رنگ آبی را دزدید
در کدام لحظه و گوشه
می توان نشانی او را یافت
در وهم و خیال مرا می دیدید!
باچه موجی می توان دریا را کنار گذاشت
از دل خاک سرد
بیرون آمد پیکر خسته ی گل
گل چو پژمرد
باغبان از ساقه او راچید
آن باغبان رحم نکرد
برگل سوخته
باغبان یعنی ندارد آرزویی
من رسیدم به آخر جمله
گل وجودم را در خاک مدفون کنید
نویسنده : شراره ; ساعت ٧:٥۸ ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
<عشق نیلوفری>
پرنده ی تشویش بگریز از من تا پر بگیرم من در آسمان خیالم
ای داس ترس درو مکن گندم های خیالم
دراین صحرای تن،دریای روح
غرور را به درخت حقیقت عشق آویختم
جوانه زد شور نادیده
شوق زبانه کشید در دل در خون غلتیده
طلوع ستاره فرا رسید
بدرخش ای ماه
ببار امشب ابرخاکستری برتن ناکرده گناه
دفتر شعر من پر شد از اسم یک آدم پاک
خود نمایی کرد بهار
خروش و طغیان کرد عشق نیلوفری
معنی واژه را کسی فهمید
جشن به پا کنید
امروز روزیی است که دستانم دور دستانش تا خورد
محبت لغزید از نگاه او به دیدگانم
پر شد از عشق و شور در وجودم
اشعار خاکستری به رنگ صورتی درآمد
چه کسی داند که او به من ابراز عشق کرد
ندیدم خوشتر از این لحظه تا به حال
ثانیه ها و دقیقه ها خود را درآغوش هم فشردن
عشق یعنی همه چیز
او یعنی همه چیز و هستی من
آسمان از عطر عشق آکنده شد
گرد خوشحالی انگار بر زمین پرده ای نیلوفری افکنده بود
گم شد در آینه نگاه بد
اسپند دود کنید
تا دور شود چشم بد از دور من
چنگ زد خورشید برگیسوی من
آسمان شد محو تماشای چشمان من
آمیختم خود را با خورشید روز
موج رنگین افق در خیالم هرگز پایانی نداشت
لحظه های خوب با شوق و شتابان به سویم می دویدند
از روی کاشی های ایوان دست های نور مرا درآغوش می کشیدن
تنگ اندوه از بند تنهایی گسست
شاخه بی برگ،باردار یه دنیا شکوفه شد
پای کوبان و رقصان
مهتاب از من بوسه جست
بوسه ای نرم وظریف زد مهتاب بر گونه ی تب دار من
نور رویایی را پاشید بر روی من
رویا باز دستان ظریف مرا در دست خود کشید
از شعرهای من سبدسبد غم را چید
رنگ ظلمت دور شد از خواب من
پلک ها آرام رفتن روی هم
الماس های اشک از شوق نشست بر گونه ام
که ای خدایا کاش در این دنیا بمانم باز هم
بوته های وحشی نیاز من
می رویندبرصحرای دلم
زمزمه ساز در این شبها منم
آوایم می رسد به گوش کسی که می خواهم
همچون حباب های گریزان
دور می شوند از من نخوت و تاریکی
باز می فشارم دست رویا
ای عشق من
تو برایم از رویا هم فراسوتر رفته ایی
نویسنده : شراره ; ساعت ٧:٥٦ ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
